محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3627
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نگهبانان بود با شمشير بالاى سر وى ايستاده بوديم . مطرف با آنها گفت : « اى كسان ، شما نيكخواهان و دوستان منيد كه به صلاح و راى نكويتان اعتماد دارم ، به خدا پيوسته از اعمال اين ستمگران نفرت داشتهام و به دل منكر آن بودهام و چندان كه توانستهام به كردار و گفتار به تغيير آن پرداختهام و چون گناه آنها بزرگى گرفت و اين قوم بيامدند كه با آنها نبرد مىكنند ، چنان ديدم كه اگر يارانى داشته باشم از مقاومت و مخالفت ستمگرانم چاره نيست . پس اين قوم را دعوت كردم و به آنها چنان و چنين گفتم آنها نيز به من چنين و چنان گفتند ، مرا سر جنگ اينان نيست و اگر از راى من و آنچه با آنها گفتهام پيروى كنند عبد الملك و حجاج را خلع مىكنم و سوى آنها مىروم و نبرد مىكنم » مزنى گفت : « نه آنها پيرو تو مىشوند نه تو پيرو آنها مىشوى پس اين سخن را نهان دار و با هيچكس مگوى » گويد : اسدى نيز سخنانى همانند اين گفت . گويد : آنگاه ابن زياد وابستهء وى زانو زد و گفت : « به خدا يك كلمه از آنچه ميان تو و اينان رفته از حجاج نهان نمىماند و بر هر كلمه ده كلمه نظير آن اضافه مىكنند ، به خدا اگر از حجاج بر ابرها گريزان شوى بكوشد تا به تو دست يابد و ترا با كسانت نابود كند ، فرار كن ، از اينجا كه هستى فرار كن ، كه مردم مداين از اين سو و آن سو ، و نيز مردم اردوگاه شبيب ، از آنچه ميان تو و شبيب رفته سخن دارند و پيش از آنكه امروز را شب كنى خبر به حجاج مىرسد ، پس جايى به جز مداين بجوى . » گويد : دو يار مطرف گفتند ، راى ما نيز چنين است كه او مىگويد . مطرف به آنها گفت : « شما چه مىكنيد ؟ » گفتند : « دعوت ترا مىپذيريم و بر ضد حجاج و غير حجاج ترا به جان يارى مىكنيم . »